باصری
باصری
زبان بومی در: ایران
منطقه استان فارس
تعداد گویشوران
۷۲٬۰۰۰  (بدون تاریخ)
فارسی
کدهای زبان
ایزو ۶۳۹-۳ -
حدود سرزمین باصری ها در نقشه ایران

لهجه ی باصری یکی از لهجه های زبان فارسی است که توسط مردم باصری مورد استفاده قرار می گیرد و نزدیکی و اشتراکات بسیار زیادی به لهجه شیرازی دارد. مردم عامه ی باصری در صحبت کردن اغلب کلماتی به کار می برند که ریشه ای در زبان های پارسی باستان و پهلوی دارد و واژه ها و ترکیب های ناآشنای عربی در آن به ندرت یافت می شود که علت اصلی آن زندگی مردم ایل باصری در کوهستان ها ،عدم یکجا نشینی و ارتباط کم با مناطق شهری بوده است که پیامد آن آلوده نشدن این لهجه به وام واژه های مختلف،به خصوص واژگان مربوط به زبان عربی،بوده است.

واج شناسی

لهجه باصری دارای ۲۰ همخوان /P/ , /b/ , /f/ , /v/ , /t/ , /d/ , /k/ , /g/ , /q/ , /c/ , /j/ , /s/ , /z/ , /m/ , /n/ , /l/ , /r/ , /h/ , /x/ , /y/ و ۶ واکه ساده /ā/ , /e/ , /o/ , /a/ , /i/ , /u/ و ۴ واکه مرکب /ua/ , /oe/ , /ow/ , /ey/ می‌باشد. تحقیقات در مورد وضع حاضر لهجه باصری نشان می‌دهد که در میان باصری ها میزان آشنایی با این لهجه در سنین بالاتر بیشتر می‌باشد.

تفاوت ها

عمده ی تفاوت های لهجه باصری با فارسی معیار در تلفظ و واژگان زبان فارسی میباشد و به ندرت تفاوت های ساختاری در آن یافت می شود.

تلفظ فعل ها

اغلب فعل هایی که در فارسی رسمی تلفظ می شوند در لهجه باصری به صورتی دیگر مورد استفاده قرار می‌گیرند:

فارسی معیار باصری آوانوشت
می کُنَم می کُنُم mikonom
می شَوَم می شُم mishom
می گویم می گُم migom

تلفظ ضمیر گوینده پیوسته

ضمیر گوینده پیوسته (اول شخص مفرد متصل) در این لهجه به گونه‌ای دیگر تلفظ می‌شود:

فارسی معیار باصری آوانوشت
کتابَم کتابُم ketabom
مدادَم مدادُم medadom
کشورمان کشوَرومون keshvaroomoon

"و" به عنوان نشانه معرفه

اسامی معرفه بر خلاف فارسی معیار در این لهجه نشانه دارند و مورد استفاده قرار می گیرد.اسم معرفه همانند the در انگلیسی یا ال در عربی به معنی کسی یا چیزی که می شناسیم می باشد."و" که به آخر کلمات افزوده می شود همان نشانه ی معرفه این لهجه است:

فارسی معیار باصری آوانوشت
آن خانه خونو khoonow
آن معلم معلمو moallemoo
آن مدرسه مدرسو madresow

تغییر در تلفظ واژگان

در لهجه ی باصری با ادغام٬ حذف٬ افزایش٬ کاهش و قلب در تلفظ برخی از کلمات تغییراتی ایجاد می گردد:

فارسی معیار باصری آوانوشت
شام شوم shoom
آسیاب آسیو asiow
چپاول چپو chapow
من مه meh
رفت ره reh
هست هه heh

پراکندگی

این لهجه در قسمت های مرکزی استان فارس و به خصوص در میان عشایر کوچنده ی باصری مورد استفاده قرار میگیرد.سایر باصری هایی که یکجانشین شده اند در شهرها و روستاهای شهرستان های آباده ٬اقلید ٬پاسارگاد ٬جهرم ٬مرودشت ٬خرم بید ٬لارستان و فسا زندگی می کنند و عمدتاً برای سخن گفتن از لهجه باصری استفاده می کنند.

واژه نامه

  • مادر(نَنه)
  • پدر(بوآ)
  • برادر(کاکا/بَرار)
  • خواهر(دَده)
  • پدربزرگ(بابو)
  • مادربزرگ(مامو)
  • کثیف(پَچَل)
  • خسیس(پیناس)
  • فرد بسیار عزیز(بَبه)
  • گرد و خاک(دولَخ)
  • سر شیر(قِیماق)
  • بزرگ(نَرگَد/نَرتا/گُت)
  • لاغر(لیجمار/تالوش)
  • میان بر(تابُر)
  • کلیه(گُرده)
  • ریختن(کُپ کردن)
  • وارون(چَپّه)
  • داد و فریاد(غرقو)
  • کم حرف(گَمسه)
  • عجله(اِشتو)
  • چاق(گَبور)
  • نازک نارنجی(نازلی)
  • تنها(تاک)
  • سیاه و سفید(آله)
  • کشک تر(چِکَلوک)
  • خارپشت(چوله)
  • سوسک(خَزوک)
  • رعد و برق(قُرّه تَراق)
  • سرفه کردن(کاهیدن)
  • تاب(هوچَک)
  • پر خور(کُمّین)
  • عقرب(دُم کُل)
  • نوزاد قورباغه(ماهی موتو)
  • گِل(شُل)
  • حالت جمع نشستن(کُلوس)
  • حرف مفت(جَفَنگ)
  • نردبان(سِد)
  • عریان(پَتی)
  • صدا زدن(جار زدن)
  • قاچ زدن(کَپه کردن)
  • سَر(کَپ)
  • آبستن(اوسَن)
  • دعوا(جَر)
  • مقدار خیلی کم(قوهت)
  • تخت(کَت)
  • ظرف(بادیه)
  • حیله گر(دِلو باز)
  • محل دوشیدن شیر(دون گاه)
  • بی حرکت(تیبیر)
  • ضعف شدید در اثر گرسنگی(آلالوش)
  • چرای شبانه(شو چَر)
  • شجره نامه(سوسجره)
  • نجاست(باپلشت)
  • پیراهن(جومن)
  • نَخ(سِلک)
  • جوان(جُنگ)
  • دکمه(کُچ)
  • تگرگ(تَغِر)
  • پنهان(هایِر)

اصطلاحات

اصطلاحات زیادی در مکالمات روزمره باصری ها به کار می روند که برای افراد غیر باصری قابل فهم نیست؛همانند:

  • تالون شُده:جالیزی که محصول آن برداشت شده باشد
  • پَسکی کردن:جمع آوری خوشه های باقی مانده پس از درو
  • اُوخوس:زمین گودی که همیشه در آن آب جمع می شود و برای کشاورزی مناسب نیست.
  • جای یورد:زمینی که گوسفندان طی مدتی در آن استراحت کرده اند و اکنون روی آن کشت شود وبسیار حاصلخیز است.
  • خوره:نوعی خورجین دو قسمتی از جنس پنبه یا موی بز که پیش از انداختن بر روی الاغ دهان آن را می دوختند.
  • کولور:ضایعات جو یا گندم که پس از درو در زمین بر جای می ماند.
  • دُژگال:نوعی علف هرز که در زمین های کشاورزی و شالیزارها می روید.

ضرب‌المثل‌ها

ضرب‌المثل گونه‌ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن‌ها نهفته است. بسیاری از این داستان‌ها از یاد رفته‌اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ بااین‌حال، در سخن به‌کار می‌رود. در زیر به برخی از ضرب‌المثل‌های رایج در لهجه باصری می پردازیم:

  • کُره را باید پای مادیان گرفت.
  • هر دُم بریده ای چراگاه مخصوص به خود دارد.
  • گراز هر چه هم چاق بشود گوشتش خوردنی نمی شود.
  • هر کس سرش را جای پایش بگذارد و بخوابد باید تا صبح خواب آشفته ببیند.
  • بی گدار نباید به آب زد.
  • سگ نگران است که رو پلاس خوابیده و پلاس دلخور است که سگ روش خوابیده.
  • سگ زرد برادر شغال است.
  • اینها همه سر و ته یک کرباس هستند.
  • مردم پرسان پرسان می روند هندوستان.
  • سنار جگرک که سفره قلمکار نمی خواد.
  • چاقو دسته ی خودش را نمی برد.
  • همیشه راحتی و سود آنطرف رنج و زحمت قرار دارد.
  • شب که شد از تاریکیش نترس.
  • آب نطلبیده مراد است.
  • تو بگو با چه کسانی دوست هستی تا من بگویم که چه کسی هستی.
  • بره ی نر برای کشته شدن زائیده می شود.
  • این شتری است که در خانه ی هر کسی زانو به زمین می گذارد.
  • خر نخریده براش آخور نبند.
  • سر بی درد را نباید دستمال بست.
  • برادریمان به جا بزمان هفت سنار.
  • باران نیامده نمدِ تر دوش نگیر.
  • سزای بزِ گر را دم آغل می دهند.
  • تو شیر دهانت را سوزاند به ماست فوت می کنی.
  • نونم جو باشه گوشم خو باشه.
  • هم از عدس سرحد بی نصیب شدیم هم از خرمای جهرم.

جستارهای وابسته

  • لغت‌نامه دهخدا، سرواژهٔ باصری.
  • توکلی، غلامرضا، ایل باصری از تُرناس تا لَهباز
  • یوسفی٬ احسان٬ عشایر پارس